لارا فاکس (Woodman Casting X)

بازیگران لارا فاکس: لحظه ای در بوداپست

نوشته شده توسط PornGPT

"به من بگو لارا… چرا این نقش را می خواهی؟" صدای پیر وودمن آرام و در عین حال سرشار از کنجکاوی بود و نگاهش تزلزل ناپذیر بود و بازیگر جوان اهل چک را دید که جلوی او نشسته بود.

اتاق صمیمی اما حرفه ای بود، زمزمه ملایم بخاری فضا را پر می کرد و با هوای سرد ژانویه بیرون می جنگید. یک دوربین منفرد روی یک سه پایه نصب شده بود که چراغ ضبط قرمز آن به طور پیوسته چشمک می زند. روی میز روبروی پی یر دفترچه ای گذاشته بود، هرچند که در طول این تست ها به ندرت روی آن می نوشت. او ترجیح داد بر غریزه تکیه کند.

لارا فاکس وضعیت خود را کمی تنظیم کرد و پاهایش را با سهولت حساب شده روی هم قرار داد. او هم اعتماد به نفس و هم نشانه‌ای از آسیب‌پذیری را از خود تراوش می‌کرد – ترکیبی عالی برای یک بازیگر زن در حال ساخت.

او با حفظ تماس چشمی پاسخ داد: « چون من برای مرحله بعدی آماده هستم.»

پیر ابرویی بالا انداخت. او قبلاً کلمات مشابهی را از افراد امیدواری که روی آن صندلی نشسته بودند شنیده بود. بعضی ها منظورش را داشتند، بعضی دیگر نداشتند. چالش در دانستن تفاوت بود.

او تکرار کرد: «مرحله بعدی، انگار وزن کلمات او را آزمایش می کرد. "و دقیقاً چه معنایی برای شما دارد؟"

لارا لبخندی زد و آزمایش را حس کرد. "این بدان معناست که من می دانم چه می خواهم و حاضرم برای آن کار کنم."

لارا فاکس (Woodman Casting X)
مجموعه: بازیگران، فیلم 6 – بازیگران سخت با LARA FOX

از Woodman Casting X دیدن کنید و این صحنه را تماشا کنید!

هنر بازیگری: آزمون حضور

پیر به پشتی صندلی تکیه داد و سرش را کمی کج کرد. او آنقدر در این تجارت بود که اصالت یا فقدان آن را تشخیص داد. او نیاز داشت فراتر از اعتماد به نفس تمرین شده، فراتر از خطوط تمرین شده را ببیند.

او به سادگی گفت: «به من نشان بده .

سوسو زدن هیجان از چهره لارا عبور کرد. او یک چالش را دوست داشت. او در حالی که روی صندلی خود جابجا شد، خود را جمع و جور کرد و قبل از اینکه وارد شخصیت شود، نفس عمیقی کشید. به نظر می رسید اتاق منقبض می شود زیرا او انرژی خود را متمرکز می کند، زبان بدنش تقریباً به طور نامحسوس تغییر می کند.

پیر از نزدیک تماشا کرد. او دیده بود که بسیاری از بازیگران زن تلاش زیادی می کردند و اغراق را با حضور اشتباه می گرفتند. اما لارا… او ظرافت را درک کرد. اجازه داد بیانش نفس بکشد، اجازه داد وزن سکوت قبل از واکنش فروکش کند.

پیر زیر لب زمزمه کرد: جالب است . "شما مجبورش نمی کنید. اکثر آنها انجام می دهند.»

لارا سرش را کج کرد، پوزخند کوچکی روی لب هایش نقش بست. "شاید آنها آنقدر به خودشان اعتماد ندارند که رها کنند."

پیر قهقهه زد و سرگرم شد. از شوخ طبعی او خوشش می آمد. اعتماد به نفس یک چیز بود. هوش چیز دیگری بود.

او پذیرفت: «شاید . اما بیایید اعتماد شما را آزمایش کنیم. دوباره آن را امتحان کنید – این بار، وقت بگذارید. اجازه دهید هر حرکت، هر نگاه، قبل از اینکه ادامه دهید، ثابت شود.»

سرش را تکان داد و رویکردش را تنظیم کرد. این بار او به خودش اجازه داد سرعتش را کم کند و از لحظه لذت ببرد. هر تغییر در بیان، هر سوسو زدن احساسات، طبیعی و غیراجباری احساس می شد.

پیر با کنجکاوی کمی به جلو خم شد. گفت: بهتر است . "خیلی بهتر. به من بگو، آیا از تماشا کردن لذت می بری؟»

لارا تکان نخورد. در هر صورت، به نظر می رسید که او با این سؤال سرگرم شده است. "این بستگی دارد. چه کسی تماشا می کند؟»

پیر با پاسخ او لبخند زد. "پاسخ خوب."

فراتر از اجرا: آزمون کارگردان

با پیشرفت آزمون، پیر جلوتر رفت و سازگاری و غرایز او را آزمایش کرد.

او گفت: «بیایید با بداهه بازی کنیم . "من یک موقعیت را به سمت شما پرتاب می کنم، و می خواهم که در زمان واقعی واکنش نشان دهید. بدون فکر، بدون برنامه ریزی. فقط حضور داشته باش.»

لارا سری تکان داد. او در چنین لحظاتی شکوفا شد.

«شما در یک کافه شلوغ در پراگ هستید. شما کسی را از گذشته خود می بینید – کسی که هرگز نمی خواستید دوباره ببینید. آنها هنوز به شما توجه نکرده اند. چه کار می کنی؟»

بدون تردید حالت لارا تغییر کرد. بدنش اندکی سفت شده بود، انگشتانش با لبه دامنش بازی می‌کردند – یک کنه عصبی. چشمانش به شکلی خیالی در سراسر اتاق دوخته شد، نفسش اندکی گیر کرد.

پیر مشاهده کرد و چیزی نگفت.

سپس، او تصمیم گرفت. بازدم آهسته، شانه هایش در حالی که به زور لبخندی متشکل از خود را آرام می کرد، فنجان قهوه را روی لب هایش برد و وانمود کرد که اهمیتی نمی دهد. اما چشمان او – چشمانش حقیقت را خیانت کردند.

پیر با تکان دادن سر گفت: خوب. «حالا آن را برعکس کنید. شما اولین کسی هستید که متوجه آنها می شوید. این بار می‌خواهی آنها تو را ببینند.»

انرژی لارا فوراً تغییر کرد. بارقه ای از شیطنت در نگاهش نمایان شد. راست شد، چانه اش را کمی کج کرد و اجازه داد لبخندی آهسته و عمدی لب هایش را خم کند. بازیگوش، حساب شده و غیرقابل انکار فریبنده بود.

پیر خندید. او گفت: "شما کنترل را درک می کنید." "این نادر است."

لارا کمی آرام شد، خوشحال. "من درک می کنم که دوربین همه چیز را می بیند. حتی آنچه را که سعی می کنیم پنهان کنیم.»

پیر به او اشاره کرد و تحت تأثیر قرار گرفت. "دقیقا."

تصمیم: یک در باز می شود

در حال حاضر، جلسه بیش از حد انتظار طولانی شده بود. پیر معمولاً در عرض چند دقیقه می دانست که آیا کسی پتانسیل دارد یا خیر. او از همان ابتدا با لارا آشنا شده بود – اما او بیشتر تلاش کرده بود تا ببیند غرایز او چقدر عمیق است.

سرانجام به جلو خم شد و آرنج هایش را روی میز گذاشت.

او گفت: "به من بگو، لارا." "از چه چیزی بیشتر می ترسی؟"

این سوال برای اولین بار او را غافلگیر کرد. او تردید کرد، اما نه برای مدت طولانی.

او اعتراف کرد: «رکود» . "ایده ماندن در یک مکان، هرگز رشد نکردن، هرگز تکامل نیافته… این من را می ترساند."

پیر به آرامی سر تکان داد. پاسخ صادقانه ای بود.

بعد از مکثی گفت: "چیزی داری." "چیزی که نمی توان آموزش داد. و این چیزی است که من به دنبال آن هستم.»

لارا نفسش را بیرون داد و کشش شانه هایش کمی کاهش یافت.

"پس… آیا این به این معنی است که من آن قسمت را دارم؟" او پرسید، اگرچه او قبلاً پاسخ را احساس کرده بود.

پیر اجازه داد که سوال در هوا معلق بماند قبل از اینکه لبخندی آهسته و آگاهانه ارائه دهد.

"اجازه دهید بگوییم … به مرحله بعدی خوش آمدید."

لارا که می دانست در این لحظه دری باز شده است پوزخندی زد. و فراتر از آن، دنیای کاملاً جدیدی در انتظار بود.

ویدیوی کامل موجود در Woodman Casting X